العلامة المجلسي

234

حياة القلوب ( فارسي )

وچون كار بر ايشان بسيار تنگ شد با يكديگر گفتند : اين بلا كه بر ما نازل شده است به سبب اين است كه إدريس از خدا خواسته است كه تا أو سؤال نكند باران از آسمان نبارد ، وأو از ما پنهان شده است وجايش را نمىدانيم وخدا به ما رحيم‌تر است از أو ، پس رأى همه بر اين قرار گرفت كه توبه كنند بسوى خدا ودعا وتضرع واستغاثه نمايند وسؤال نمايند كه باران آسمان بر شهر ايشان وحوالي آن ببارد . پس پلاسها پوشيدند وبر روى خاكستر ايستادند وخاك بر سر خود مىريختند وبازگشت نمودند بسوى خدا به توبه واستغفار وگريه وتضرع ، تا خدا وحى كرد بسوى إدريس عليه السّلام كه : اى إدريس ! أهل شهر تو صدا بلند كرده‌اند بسوى من به توبه واستغفار وگريه وتضرع ، ومنم خداوند رحمان رحيم ، قبول مىكنم توبه را وعفو مىنمايم از گناه ، ورحم كردم بر ايشان ومانع نشد مرا از أجابت ايشان در سؤال باران چيزى مگر آنچه تو سؤال كرده بودى كه باران بر ايشان نبارم تا از من سؤال كنى ، پس سؤال كن از من اى إدريس تا باران بر ايشان بفرستم . إدريس گفت : خداوندا ! من سؤال نمىكنم . حق تعالى فرمود : اى إدريس ! سؤال كن . گفت : خداوندا ! سؤال نمىكنم . پس حق تعالى وحى فرمود بسوى آن ملكي كه مأمور بود كه هر شب طعام إدريس عليه السّلام را ببرد كه : حبس كن طعام را از إدريس واز براي أو مبر . پس چون شام شد ، طعام إدريس نرسيد ، محزون وگرسنه شد وصبر كرد ، وچون در روز دوم نيز طعام نرسيد گرسنگى واندوهش زياد شد ، وچون در شب سوم طعامش نرسيد مشقّت وگرسنگى واندوهش عظيم شد وصبرش كم شد ومناجاة كرد كه : پروردگارا ! روزى را از من بازداشتى پيش از آنكه جانم را بگيرى ؟ پس خدا وحى كرد به أو كه : اى إدريس ! به جزع آمدى از آنكه سه شبانه‌روز طعام تو را حبس كردم ، وجزع نمىكنى وپروا ندارى از گرسنگى ومشقّت أهل شهر خود در مدت بيست سال ، ومن از تو سؤال كردم كه ايشان در مشقّتند ومن رحم كرده‌ام بر ايشان ، سؤال